خب،

برگشتم!

یعنی خیلی وقت است برگشتم منتهی گشنه ام بود، زدم به کار شکم. 

حلال بفرمایید.

عرض به حضورتون که حوالی ساعت چهار رسیدم سر قرار. ماشینمو جلوی سازمان آب گذاشتم و وفتم کنار آب. خیلی فضای حیفی هست که من هیجوقت ازش استفاده نمی کنم.

خیلی نمونده بود که مهران هم اومد. 

نصف تصوّر من!

انتظار داشتم یک موجود دو سه برابری ببینم که خب، نبود. یعنی تمامشو نیاورده بود!

دیگه خلاصه جاتون تهی نشستیم و از هر  دری سخنی.

بعد هم سلانه سلانه از پل رد شدیم و تا میانه های چهارباغ خواجو رفتیم و کل مسائل مملکتی و دینی و دنیوی رو یک شخمی زدیم!

جاتون تهی!

اجازه بدید از بطن گفتگوها چیزی نگم. به قول مهران، همون اراجیفی هست که تو وب می گم دیگه!

نشسته بودیم که یک بابایی از اونور خیابون هی نگاه من کرد،

هی اومد!

هی نگاه کرد،

هی با گوشی اش زنگ زد،

هی نگاه کرد، 

هی اومد!

داشتم فکر می کردم این یارو انگار که صاحب یک چک بی محل رو بعد از سالها پیدا کرده باشه داره میاد سمتم!

ولی خب، 

من که چک نکشیدم!

همونجوری نشستم، فکر کردم اشتباهی فکر می کنم منو نگاه می کنه

اومد نزدیک!

نزدیک!

نزدیک!

...

جوون مرگ بشی پدرام!

همکلاسی هزار سال پیشم تو شیراز بود!

تو ماشین داشته می رفته یک لحظه منو دیده، بعد شونصد سال، همکارهاشو نگه داشته، پیاده شده اومده سلام و علیک!

خعلی باحال بود! اصلا فکرشو نمی کردم!

بعد تازه اونجا فهمیدم که من فامیل مهران رو نمی دونم!!

می خواستم به هم معرفی کنمشون،

نشد!

خلاصه،

چاق سلامتی کردیم و پدرام رفت سمت تهران و ما نشستیم.

و بعد

...

کم کم و سلانه سلانه برگشتیم سمت پل

نمی دونم چرا مهران می دوید!

چطور می خواد بعدها با زنش قدم بزنه!

بابا مهران، قدم زدن، یعنی لذّت از متوقف کردن زمان!

بلعیدن تایم!

من تو این زمینه ها شترم ها!

اینها رو خونده ام جایی. جدی نگیرید.

 خلاصه آقا، یکم دیگه کنار پل نشستیم و ملت والیبال می کردند و بادبادک هوا می کردند و بچه های کوچولو با اشتیاق، توپ والیبال کننده ها رو جمع می کردند و الخ.

یواش یواش ، پاشدیم که بیایم

خدا حافظی...

ملاقات خوبی بود. دوست داشتم.

سر راه، وقتی از کنار تخت فولاد می گذشتم، آرامش عجیب اونجا و بوی کاجها، وادارم کرد بایستم

یک قدمی و فاتحه ای...