آدمیزاد، بعد از چهل ساااااااااال،

سگ دو زدن و اینو کردن و به اون دادن،

گریه کردن و حج رفتن و جنگ و جهاد و مشغله و کار،

تازه می فهمه که چیزی که دنبالش بوده شاید،

خدا بودن است!

نمودهای خدا،

قدرت، ثروت، سلامت، تنهایی و صد البته داشتن یک عالمه خدم و حشم که مجیزش رو بگن و مدحش کنن و واسه رضایتش زور بزنند.

ازش جایزه بگیرند و ذوق کنند که هذا من فضل ربی،

بعد شاید ازش حساب ببرند و بترسند و الخ.

شاید اینکه از نهان امور خبر داشتن لذت بخش است و یک عااااااااااااالمه از انرژی های جهان و مافیها سر فضولی و تجسس و کنکاش و کشف می گذره، شاید در دید مثبت قضیه، تمایل آدم به علم به آنچه غیبی است تلقی بشه.

آآآآآآآآآآدم می خواد خدا بشه!

خدایی بشه!

و چون نمیشه،

هیچوقت دلش آروم نمی گیره مگه اونجایی که به هرچه خدا داره بی اعتنا بشه!

به ثروت، قدرت، سلامت، بی مرگی  و الخ!

...

الان تصور این آدمهای دراز لاغر مو بلندی تو ذهنتون میاد که یک عصا دارند از خودشون دراز تره و لباس بلندسفید گشاد تنشون می کنند و موی سر و ریششون به هم رسیده و بلنده،

دنیا به تخمشونه و یک دنیا ازشون حساب می بره.

افرادی کاریزماتیک!

عمر مختار مثلا !

یا ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

والله!

 

بی تفاوت که شدی به همه چیز، تازه می شه که،

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند!

نمی دونم.

 

دیروز سر راه رفتم سیتی سنتر مرغ بخرم، زویا رو دیدم. از رفقای وبلاگهای خییییییییییلی قبل! همچنان پرانرژی اما بانمودهایی از گذر زمان. همچنان مجرد. همچنان مثبت.

یک دوست تازه هم پیدا کرده ام، به اسم حاج حیدر. جالبه اینم. منتهی مشغله ام زیاده این روزها، نمی رسم به ایشونم