حوالی ظهر امروز، 

قبل از ظهر

رفتم سر زمین

زنگ زدم شریک هم بعد از یک عالمه وقتی با دخترش اومد.

راستش، وحشت کردم از کوچکی فضا ها!

شهرداری وادارمون کرد یک تراس یک متر و بیست سانتی رو اجرا نکنیم و همین تمام کاسه کوزه ها رو ریخت به هم. تصور کن یکی از اتاقها نابود شد!

طرحهای مختلفی دادیم و نهایتاً قرار شد یکی رو اجرا کنیم منتهی، امروز که رو سقف بودم هرچی نگاه کردم دیدم اصلا راه نداره تو فضای به اون کوچیکی بشه یک اتاق و یک عرض هال در آورد.

دراومدن که در میان ولی بعد واسه کسی که می خواد اونجا زیست کنه، واقعا تنگ و ناسازگار خواهد بود

به شریک هم گفتم و قرار شد این واحدی که تراس ازش حذف شد رو یک خوابه کنیم بلکه بقیه فضاها جون بگیره.

تهش، جفتمون مقر بودیم به اینکه ریدیم تو زمین به اون خوبی! راه برگشتی هم وجود نداره! یعنی ما باید دو واحد بزرگ و روشن و دلاور می ساختیم منتهی از اول من قصدم این بود که یکی از واحدها واسه خودم باشه و چون نمی تونستم واحد بزرگ رو بردارم، نظرم روی ساخت واحدهای کوچیک بود.

واسه فروش هم فکر می کردم کوچیک بهتر و زودتر فروش بره هرچند الان یکم شک دارم. بعلاوه، واحد بزرگ قیمت پایینتری باید براش می ذاشتیم که باز من موافق نبودم. بهرحال می خوام بگم اینبار هم مثل همه بارها فکر کردیم و نتیجه این که دو نفرمون اقرار صریح داریم که ریدیم!

عصری تا مناظره بود، نشستم اون یک طبقه ای رو ترسیم کردم رو تلگرام فرستادم براش منتهی، اینم عین اسب می مونه! یک  چیزهایی تو ذهنشه که مغز من سوت می کشه از شنیدنش! می خواد یک تکه از سقف رو اجرا نکنه که آسمون رو بتونه ببینه! بگو مرد حسابی، حیاط ساختن تو سقف سوم، واسه جایی هست که بتونی در مقابل آفتابش و گرد و خاکش دوام بیاری نه اینجا که باید بچپی تو خونه و کل در و پنجره رو سفت ببندی.

بهرحال، گذشت. 

امیدوارم از خر شیطون پیاده بشه و همین یک خوابه ها رو بسازه با این وصف، دو تا واحد دو خواب و دو تا تک خواب در میاد که خب، یحتمل بیخ رویشمون می مونه تا بعدها!

خدا کریم است.

نمی دونم

گلوم درد می کنه یکم. امروز هوا از بس آفتابی شد و ییهو سیلاب راه افتاد و باز بارون شد و آفتاب شد، پاره شد خلاصه! 

بادمجون گذاشتم یخش باز بشه، میرزا درست کنم واسه شام. جاتون تهی. چه زندگی است می کنیم؟!