دیشب، ردیف پشت یخچال نشسته بودیم

بعد چندساعت

از بوی تخمه تفی و چوب نم کشیده، حس ناخوشی بهم دست داده بود

 

پشت سرم، با دهن باز،  و با عحله ، تخمه میشکستند و انگار بگو لقمه کباب دهنشونه، یک مالاچ مولوچی با هر مغز ناقابل تخمه میکردند که...

برگشتم عقب

یک پسره،

صورت چاق،

چشم گررررد درشت

دماغ تیز ریز!

عین ابله ها، جویدنو متوقف کرد و نگاه کرد اونم،

تا داشتم صورتمو برمیگردوندم ازش، 

با همون جدیت،

چالاپ چالاپ چالاپ!

خنده ام گرفته بود. یک صحنه از یک کارتون برام تداعی شده بود چنتا پرنده خنگ لیخ به لیخ هم، چسم درشت،نوک کوتاه، حرررررف میزند. 

برمیگشنی 

لال میشدن و نگاه میکردند...

 

خداببخشه منو، یک زمانی،عین همین ها، تخمه میخوردم و اذیت بود خواهرم.

انگار زندگی ما قراره اونقدر بره پیش تا به هرچه کردیم،بگیم گه خوردیم! 

تا بفهمیم...