بعد یکم کار فشرده،

آدم کلاً وا میره !

می خوام یک جارو بزنم کف خونه

یکم طی بکشم

شیشه های در سمت تراس رو که بارون زده داغون کرده دستمال بکشم و،

شب می شه  دیگه

شاید یکم ساز بزنم

یک غذای حاضری و

خواب دوباره!

اون روز تو نمایشگاه کتاب، هرچی نگاه کتابها کردم، دیدم من دیگه کتاب خون نیستم

به زور دو تا غرفه موسیقی پیدا کردم، ولی، 

چیزی نخریدم!

یعنی دیدم این چند سال اخیر هرچه خریدم همه موسیقی بوده ولی نه تئوری ها رو خوندم نه  عملی ها رو نواختم اینه که، خرید مجدد هر کتابی، اسراف در پولم بود. ولش کردم.

نمی دونم ملت چی می خریدند و چطور!

لابد از قبل باید بدونی کدون انتشارات چی میاره و تو چی لازم داری اصلا. وگرنه این مدل هوشه ای که بری هی نگاه پیشخون و قفسه کنی و قدم بزنی، مسخره ترین فرم کتاب خریدن بود به نظرم.

فقط غرفه های عمومی رو رفتم. کتاب دانشگاهی اصلا پا نذاشتم!

ول کن بابا. نون و آب شد مگه کتاب؟ 

یک غرفه حجاب بود، یکی هم غرفه میوه تره بار! اگه می شد اینها رو برم، می رفتم!

والله!

فرصت نشد ولی. 

کلا یک ساعت وقت به خودمون دادیم و دست آخرش همه سر وقت برگشتیم. 

نمی دونم چرا اینقدر جذاب بود این نمایشگاه!

دریغ از یک نیمکت که یکی دو دقیقه روش بشینه! هیچچچچچی نبود!

آدم یاد کتابفروشی برج العرب می افتاد، آه از نهادش در میومد! چقققققدر کتاب ، چه پرستيژ، چه تمیز...

بحث نیمکت، نه فقط برای نمایشگاه، که تو پارک ساعی هم به چشمم اومد.

توی پارک، قدم به قدم انواع نیمکت ها رو می تونستی پیدا کنی و بشینی واسه خودت (برخلاف نمایشگاه)

داشتم فکر می کردم تو اصفهان سرانه نیمکت پارکها هم مسخره است! خیلی مسخره است! خیلی کم است! ...

بگذریم. بریم جارو بزنیم...