گرفت آر!
با مامان بابام رفتیم بیرون
با ماشین اینبار
اول یک دبه بزرگ شیر خریدیم. باهاش ماست درست می کنه مامانم
تا توی مغازه بودیم خاله زا هم اومد. پسر خاله ام. بچه خوبی است طفلکی. اونم شیر خرید. تو سن شاید حدود سی، خودشه و خاله ام! خواهرها رو شوهر داد و الان، ...
می دونم طفلک وضع ناخوشی داره الان. تنهایی، مسووليت مامانش، مریضی های خاله...
بگذریم.
بعد از شیر ،رفتیم پارک. دو تا سطل بزرگ رو برده بودیم که خاک بیاریم واسه گلدونها.
شهرداری واسه بلوارها خاک آورده بود منتهی، ما رفتیم از خاک بیابون برداشتیم. قبلاً که برداشته بودیم مامانم توش تونسته بود گل عمل بیاره اینه که به همون بسنده کردیم.
یکم چرخیدیم و برگشتیم خونه.
نمی دونم چرا اینجور داره می گذره. خوش نمی گذره. خیلی اش بخاطر خودمه. عین آدمهای لال، اصلا دلم نمی خواد حرف بزنم. حرف زدن همه رو از قبل می دونم. مرده دلم...
یک گاهی، هجوم خاطرات است به مغزم. مثلا الان که تو پارک بودم، یک خاطره خیلی پر رنگ بود برام. یک پاییز سرد، سیلی از کلاغهای سیاه، و یک عکس...، آش دوغ، ...
چرا اینجوری شد وضع من؟
شاید خیلی صلب بودم. شاید بدشانس. شاید ابله! نمی دونم. بهرحال، الان اینم.
خیلی حسرت نمی خورم به باقی هم. هرکس گرفتار یک نقطه ای هست...