خب، این هم ازین!

صبح صف رو ترک کردم و برگشتم، به سرویس کردن کولر و یکم امورات ساختمان و جارو و ظرف و الخ. 

مفید بود کارم!

راضی ام.

با اینکه همه سمتی پنجره و بازشو هست، یک گاهی ادم احساس میکنه هیچ هوایی بهش نمیرسه. حس خفگی انگار...

حس ماندگی هوا ...

رکود...

نبود اکسیژن ...

حالا این کولر، عین پمپ، هر وقت لازم باشه یکم می تونه حرکت ایجاد کنه اینجا هرچند، من کلا آدم اهل کولری نیستم.

 

عصر رفتم یک سری به ساختمان زدم. خدایی خیلی خرجش شده! شصت میلیون تومن، دو تا سقف!

شریک سوممون مشکل مالی پیدا کرده و همراهی نمی کنه.

این یکی پولشو گذاشته امتیاز بگیره، و خب،

فکر می کنم تنها کاری که می تونم بکنم اینه که من شارژ کنم که کار بره پیش.

باید مجدد زنگ شریک بزنم که معطل نمونه. ممکنه کلا بخوان متوقف کنند منتهی، باید سفت کاری رو تمام کنیم حتما.

می دونید، حرکت بدی نبود. بهرحال یک عمر هم که زمین آفتاب بخوره، سبز نمی کنه !