چند آیتم
یک عده که قراردادشون سه ماهه بود رو، کم کم دارند رد می کنند
بعد می بینی این سه ماهه ای ها، به شدّت افسرده و بی انگیزه شده اند، رمضون هم مزید بر علت شده، خمیازه می کشند،
عوضش اونها که موندند کارشون زیاد شده است
یعنی یکی خمیازه می کشه، کناری اش از پرکاری داره می میره!
مسخره است
چندی قبل که طبق معمول توی تراس ایستاده بودم دیدم یکی از بانوان به طرز احمقانه ای ماشینشو از بین بقیه کشید بیرون و رفت! امروز شنیدم تعدیل شده و بخاطر همین دلخور بوده که اونطورکی خودشو به در و دیوار و بقیه مالید و رفت بیرون. گناه داشت. مهره ضعیفی بود و یک دهه، بخاطر اینکه نگهش دارند، طبق سلیقه روسای امّل ما لباس بلند و سیاه و گشاد پوشید و نرفت و نیومد و عین موش زندگی کرد و فرصتهاشو سوزوند. امروز هم زدند زیرش رفت! بهتر می شه براش. یک گاهی بیرون دیده بودمش یا یکبار که از گالری خواهرش عکس گرفته بود و خودش هم بود، دیده بودم لباس آدموار که می پوشه، قابل به نظر میاد. امیدوارم اون دهنشو فقط ببنده تا بختش باز بشه!
خدایی ها، دقت کردید، رابطه مستقیمی هست بین باز شدن دهن و بسته شدن بخت؟! اونقدر که نپخته و خامید و حرفهای کله کوهی می زنید، هرکسی رو فراری می دید. دیگه تو مود فحاشی و بی تربیتی و بی انصافی که برید که دیگه سرآمدید!
بگذریم.
عصری رفتم سر یک ساختمانی. دو سال پیش پدر و پسری زمینی رو که ششصد میلیون خریده بودند شروع کردند. نقشه ها ایراد داشت و معماری اش غلط بود. هم من خوابوندمش هم مشتری ها هم وضع بازار راکد شد و خلاصه، متوقف شد ساختمان. تا امروز. امروز رفته ام، باز خرابکاری...
اون زمان پسرش که یک ببوی تمام عیار بود، سر زمین بود. هیچی نمی فهمید! باباش هی پیزور لای پالونش می کرد که آقا خره دو ماه دیگه می ره اروپا. واسه آقا خره یک عقدی هم کردیم. آقا خره اومده کار یاد بگیره بره. از شما چه پنهان، زورم می آورد که همچون الاغی از قبل باباش می خواد جایی بره که من مدتها نتونستم،چون بابای من تو وادی های دیگه ای بود!
امروز پرسیدم آقا زاده کجاست
آهی کشید...
گفت یک مدت رفت تو مترو
بعد نشد...
گفتم مگه نرفت خارج؟
گفت نه. این جوونها بعضا اصرار دارند زندگی رو اونطور که فکر می کنند درسته ، شخصا تجربه کنند...
فهمیدم خر زیاد است و خواهر من تنها نبوده و نیست! پسره گاو، بمون تا چارپایه یک میزی رو در یک اداره ای به اسمت کنند... ابله!
اشکالات کارش رو نوشتم دادم دستش، رفتم سر زمین خودمون. عظمتی شده بود ماشالله! سه تا سقف رو زد شریک محترم و الان، داشت بتن آب می داد. قبلش زنگم زده بود که اگه می رسم برم کمکش، بچه اش رو باید نگه می داشت. رفتم منم.
حدود سه ساعت شد گمونم،که روی سقف، شیلنگ به دست، بتن آب می دادم. و خدایی چه لذّتی داشت! تصور نمی کنید یک اداره ای وقتی یک کار، ولو به سادگی جابجا کردن یک شیلنگ باشه رو بهش می سپرند، چه حالی می کنه. تا یک ساعت بعد افطار تقریبا ادامه دادم و همچین سیراب کردم بتن رو. دیگه همسایه اومد رو پشت بوم کباب درست کنه، من جمع کردم اومدم. خوشم نمیاد از آویزون مردم بودن...
خستمه. زردآلو و توت فرنگی خریدم و به جای شام، یک عالمه میوه خوردم! کم کم لالا...