پسرک، 

اوایل که اومده بود سر کار،

حتی وقتایی که عین سگ خوابش می اومد،

به زززززززززور هم شده بود اضافه کاری عصر رو می ایستاد

در ماه می شد دویست سیصد چهارصد هزار تومن، 

براش جاذبه داشت

اونقدر این کار رو کرد و خروجی نداشت که کم کم شرکت به فکر افتاد از هزینه اضافه کاری شونه خالی کنه.

یک طرحی ریخت و هواش کرد.

بعد هم کم کم تعدیل نیرو پیش اومد و الان، قرارداد آقا سه ماهه شده و بهش گفتن نیا  دیگه.

از وقتی شنیده، صبح دیر میاد

وقتی میاد انگیزه کار نداره

ظهر زود می ره

بهش می گم، آدم هرجا که سریع بره، بعدش باید بایسته نفسش جا بیاد. نه؟

می گه آره. از قضا صبح سریع اومدم تصادف کردم هم معطل شدم هم کوپنمو کند هم باید برم صافکاری!

گناه داشت طفلک

و هنوز نفهمیده حرفم رو

اون زمانها هم زیاد بهش می گفتم.

می گفتم نمون!

من می دونستم  حقوق صبح تا ظهرش رو هم به زور بهش می دن

می خواستم بار سنگینی رو کول شرکت نباشه

نفهمید

نگرفت

هی فشار آورد

هر زیاده خواهی کرد

هی زور آورد

الان، باید   جمع کنه  دیگه. آنچه مقدّر بود براش رو خورد، باقی رزق، جایی دیگه حواله شده گویا.

طمع نکنید

و انصاف داشته باشید تو کاری که می کنید

وگرنه برکت نمی کنه

 

چرا آدمی که هنوز یک ماه از قراردادش مونده اینطوری کار می کنه؟ انصافش کجاست؟ فرض کنه یک ماه بطور آزمایشی بهش گفتن بیا اگه کار بلد بودی نگهت می داریم. که همینم هست. اگه کار کن باشه قطعا باهاش تمدید می کنند اما،

اصلا ولووووووووووو شده ، ول! مسخره! 

عی!