ظهر، ماشینمو که گذاشتم، رفتم سوپری،

تخم مرغ خریدم

یک دختربچه با باباش اونجا بود

کثییییییییف، خوششگل، چشم رنگی، سفید!

خخخخخخ

برررررررق شادی که تو چشمهای اون دختر بچه بود...

به چی فکر می کنند؟

کاش ما هم همینقدر می شد شاد باشیم!

یک بچه چند ساله، از اینها که موهاش می ره تو چشماش، بعد هر از گاهی سرشو به اطراف حرکت می ده که مو در بیاد!

خخخخخخ!

بیرون سوپری که اومدم، بچهه یک چیزی از باباش خواسته بود. یک پفکی، یخمکی، نمی دونم

برگشتند که براش بخرند و باباهه می گفت چرا زودتر نگفتی

و من فکر می کردم که بابا اینقدر یول ! خب چرا به مغز علیل توی بابا نمی رسه این  دختر بچه رو تو سوپری، باید به یک چیزی مهمون کنی...

خیلی دلم می خواست یک دختر بچه داشتم،

می پرستیدمش!

خدایی، فکر کنم من بابای خوبی می شدم!

سلب توفیق شد، گمونم!

نمی دونم

لابد اینطوری بهتره...