رفتیم گلزار شهدا

اسم قبرستون آبادی

جمع کثیری روی زمین بودند و جمع بیشتری زیر زمین

و درختهایی که بالایی ها رو به پایینی ها وصل می کرد، اغلب از جنس کاج های زینتی

رو قبر یک بنده خدایی، اسمش به چشمم خورد، ماه بس!

گفتم این بیچاره از دنیا اومدنش هم شانس نداشت، نمی خواستنش! 

ماه بس!

تو برگشت انجیر خریدم و تخمه. از شربتهای بسیار مورد علاقه من آب انجیر است!

جای پرنده خالی بپرسه چی هست؟ می گم ننه برام درست کنه

بعدشم بیاد بگه بد شد من به زور خوردم!

خخخخخ

بچه جالبی بود. 

و عجیب

و رو اعصاب! به شدّت!

یک وقتهایی از همکارهاش می نالید ولی راستش من حس می کردم می فهمم همکارهاش چی می کشند ازش!

یک طور ويژه ای بود که آدم دلش می خواست دو دستی بگیره خفه اش کنه! می دونید؟

مثلا خونه ساخته بود تو تهران،

خودش داشت وامشو می داد،

داده بود مفتکی دوستش و خانواده توش نشسته بودند!

تازه برای بچه اینها، لباس هم می خرید و الخ!

آقا! دوست محترم اگه نمی تونه تهران زیست کنه، بیاد آبادی! بره جایی که بتونه! نه که بشینه تو خونه تو، بعد تو عزا بگیری که وامشو از کجات بدی!

بد می گم؟

از این قیّم بازی ها و فلج پروری ها بدم میاد.

به فلج هم می خوای کمک کنی، زیر بغلش رو بگیر، بذار تا حد توانش خودشم پاهاشو به کار بگیره، یا اقلا پاش رو زمین سابیده بشه یکم دردش بیاد!

وقتی کلا بلندش می کنی کولش می کنی، یکم بعضی چیزها قر و قاطی می شن با هم

بگذریم.

دیدم امروز وبلاگ هم عین قبرستونه کسی توش نیست، گفتم یک فاتحه هم واسه شادی روح اهل وب بخونم!

نور به قلوب سیاهتون بتابه، انشالله!