دیشب که هرچی نشستیم خبری از آب نشد که نشد

مسواک نکرده و نماز نخونده ( حداقل امشب بدلیل نبود آب واسه وضو ساختن) خفتیم!

صبح گمونم هنوز اذان نداده بودند که صدای تلق تولوق ظرف شستم میومد! 

مامانم.

نمی دونم چطور خوابش برد دیشب!

خبر نداره من ظرفهامو می ذارم انباااااااااار می شه تا یک هفته! بعد می شورم!

البته، واسه اینکه گند نگیره، یک آب می زنم می اندازم تو لگن وایتکس!

خخخخخخ

کلا یک زمانی قانون این بود که تا زمانی که ظرفی واسه استفاده هست، لزومی نداره چیزی بشورم.

بعد یک سرویس نمی دونم چند پارچه، شش نفره داشتم که قششششنگ یک هفته دوام می آورد!

بعد دیدم خیلی بده این کارم، تمامشو جمع کردم گذاشتم تو کمد، دو تا بشقاب کاسه تک خریدم!

اینجوری مجبورم بعد از هر مصرف، بشورم.

و این بهتره البت.

بگذریم

دیشب تمام وقت حس خفگی داشتم

حس می کردم رفته ام خارجه، اونجا مداااااااااااااام ابر است و بارون است و من دارم دیوانه می شم!

خدایی اینو باید تحقیق کنم. اگه محیط برام سخت باشه، قطعاً نمی تونم بمونم.

چک می کنم