سرکار خانوم دکتر سرمه در اقدامی عجیب، قطع رابطه فرموده، درخواس حذف کلیه یادداشتهاشونو داشتند!

چی شده! نکنه ایدز گرفته ام بی خبرم خودم؟

نامردها کدومتون ایدز داشتید نگفتید بی وجدانها؟

می گه یک روز بچه ها واسه اذیت معلمشون، رو تخته می نویسند که شورت آقای معلم گل گلی است.

معلم میاد و می بینه و می خونه و خب، شما بودید چه واکنشی می دادی؟

ایشون در حالی که تخته رو پاک می کرده می گه، کاری نداریم ها، ولی هرکی اینو نوشته، مادرش خیلی دهن لق است!

خخخخخخخخ!

حالا حکایت ایدز داشتن منم از دهن لقی شماهاست وگرنه ما با دکتر سرمه ازین حکایتها نداشتیم.

بهرحال. هرکی هرطوری که خوش است. 

والله.

امروز فاطمه خانوم جون هم بعد از یادداشت من طی یادداشتی خصوصی، ترک وب فرمود.

راحت باشید تو رو خدا.

می گه لا اکراه فی الدّین، قد تبیّن الرشد من الغی!

توی دین اجبار نیست، تو خوندن وب من و گفتگو با من که دیگه هیچ!

آلبالو بفرمایید.