من می گم زن موجود عجیب، و ببخشید، مسخره ای هست،

شما بگید نیست!

طرف از آتش سوزی برج لندن، جون به در برده است

باهاش مصاحبه می کنند

می گه ما رو فلانه جا اسکان دادند، هر نیم ساعت یک خیریه میاد، می پرسه شما برج فلان بودید که سوخت

می گیم بله

فوری می گن بیا این صد پوند مال شما!

دقت کنید!

صد پوند یعنی خرج یک ماه طرف!

آوردن می دنش، می گه با من عین گدا برخورد می شه بهم توهین شده است.

می گیم خب، حق داری.

ادامه می ده

می گه اگه به من خونه ای بدن که از طلا باشه، من نمی خوام!

خب چته که نمی خوای؟

می گه من نمی تونم و نمی خوام خاطره این حادثه رو فراموش کنم!

خب نخواه! به قول آقایون، به تخمم!

نکبت!

دیگه چیکارت کنند. خب سوخت، حالا هرجوری بگیری دارند کمکت می کنند درد و آلامت کم بشه، اما وقتی نفهمی و عمدا نیت کرده ای که همراهی نکنی، 

خب به تخمم!

من جای صادق خان بودن می گفتم بندازیتش تو رودخانه تیمز نکبت رو!

آقا!

هیچ کسی بجز خودتون نمی تونه کمتون کنه. حالا اگه کسی میاد کمکتون، گم بشید و قدردان باشید، نه عین یابو انرژی اونو و شانس خودتونو بسوزونید!