صبح، دم دمهای اذان، حس کردم دیگه سردم شده یکم!

بلند شدم از تو اتاق پتو بردم و ، خزیدم زیر پتو

ساعت که زنگ زد

دوباره خوابیدم

یک نسیمی از سمت پاهام می خزید داخل و از بیخ گردنم راهشو به بیرون پیدا می کرد

اول، به خودم اومدم، دیدم دارم سعی می کنم منفذ وروی رو ببندم اما بعد،

ولش کردم!

بار اولی بود که خودمو سپردم به نوازش نسیم!

مگه ما، چی کم داریم از شماهایی که تمام چیزها رو ، در یکی از دو طبقه دوست دارم/دوست ندارم، می چپونید؟

مگه ما، نمی تونیم یکم وا بدیم؟

چرا...

وا دادم !

و از الان، تراس رو شستم، که شب، مجدد...

تو اداره کار مهمی نبود. فی الواقع مفید ترینش یک جلسه ای بود. رفته اند شکایتمونو کرده اند! گفته شده که اینها خیلی دید و بازدید هم می رن! منو می گن! من روزی چند بار، به فهیمه سر می زنم. می شینم، یکم پسرونه حرف می زنیم، برمیگردم اتاق خودم!

بحث جابجا کردن اتاقها بود و تغییر چیدمان آدما

خنده ام می گرفت! من که دو ماه دیگه می رم...!

راستی اگه نشد که برم، چه خاکی سر کنم؟!!! خیلی افسرده می شم، گمونم!

نه. شوخی می کن. به تخمم که برم یا نرم!