انگیزش
از صبح یک کتاب باز کرده ام جلو روم.
هیچی ازش نفهمیدم.
نمی فهمم.
چون اصلا حواسم بهش نیست.
اصلا حوصله خوندنش رو ندارم.
اصلا از بس بیکارم اینو بازکردم...
خیلی از اوقات درس خوندن من به این منوال بوده است. خوندن، بدون درک کردن!
اینه که بارها و بارها و بارها تکرار شده و هیچی عایدم نشده است.
متنفرم از این مدل ولی، وقتی دست و دلم به هیچ کاری نمی ره، چه کار کنم؟!
یک کار ناتمامی هست، باید برم تهران. از دیروز گفته ام ماشین بدید. انتظار دارند سوار اتوبوس بشم، برم، کار عمه ام رو انجام بدم، برگردم، بعد هرچی خرج کردم فاکتور و اسناد مثبته ارائه کنم، بعد از ماهها بیان پول خودمو بهم پس بدن! کونی ها! نشسته ام سر جام. سپردم هر موقع ماشین داشتید، بفرمایید تا برم دنبال کارتون.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 14:16 توسط آرش
|