بالاخره لوله کش اومد.

لاستیک داخلی تانک فشارشکن(؟) ترکیده است.

سه ساعت طول کشید تا درش آوردیم و گنده کاری حاصله رو شستیم و الخ. حالا تازه فردا بیاد یکی بیاد بره لاستیک بخره، بعد دوباره سه ساعت بشینیم و ببندیمش و بادش کنیم و وصلش کنیم و 

هعی !

خدایا منو از این شرایط نجات بفرما!

خخخخ

خدایی هر شب نزدیک چهار ساعت من باید به امورات برسم. بعد یارو مستاجره، سنی ازش گذشته، دختر شوهر داده، عین گااااااااااااو میاد رد می شه بی اینکه سلام کنه، یا حتی نگاه کنه که سلامش کنیم!

بهتر ها. منتهی،

داشتم فکر می کردم این آدم هیچی ندار، چه برتری ای با خودش حس می کنه که اینطور رفتار می کنه؟

قدیم، بنا بوده. بعد راننده آژانس می شه. یک خونه که بتمرگه نداره. شعور، به کل نداره. تازگی فهمیدم که آلزایمر هم داره! سر صبح می بینم در انباری آقا باز است، بعد که زنگشون می زنم می گن نه مال ما نیست. بعد ییهو آگاه می شن!

خخخخخ

خدا بکشتشون. امروز می خواستم برم دکتر بگم برام یک آزمایش خون بنویسه. نرسیدم اصلا.