اهل قبور
امروز حسب اتفاق، دیدم عبّاس، تلگرام داره.
رفتم رو پروفایلش،
هشتاااااااااااااد تا عکس داشت!
و هیچکدوم از حال حاضر خودش نبود!
درعوض، یک عالمه ساز و سازی به چشم می خورد و یک عالمه شعر و یک عالمه خط!
بهش یک دوجین پیام دادم. الان که لابد از کار برگشته، جواب داده
بچه ام تار می زنه. مبتدی است. هفت هشت تا از کارهای خودشو برام فرستاد. همه آشنا. همه قشنگ و درعین حال اشتباه! چقدر دلم تنگ شد واسه کار خودم! یادم افتاد منم این شکلی بودم!
خیلی اصرار کردمش که یک وقتی بذاره ببینیم همو. گفت بعداً . می دونم این بعدا از اونهاست که فقط طرف یقه اش رو از دستت بیرون می خواد بیاره و ، هیچوقت عملی نمی شن.
مهم نیست زیاد. هرچند دوست داشتم اگه پایه بود، یک شام دعوتش کنم و یکم همقدم بشیم. بخصوص الان که یک حرف مشترکی هم داریم. و بخصوص که حس می کنم عبّاس هم مجرد است، هنوز!
نمی دونم. شاید جور شد و دیدمش. کلا امروز حس می کرم چقدر دلم می خواد برم مسافرت!
و راستشو بگم، نمی دونید چقدر از همین الان دلم واسه زندگی تو ایران تنگ شده است! این درحالی است که هنوز هییییییییییچ قدمی واسه رفتن بر نداشته ام اما، با تلگرام از خواهرم می پرسم، اونجا هندونه هم هست؟
می گه آره، کیلویی 59 پنس. یکی خریدم شد 7 پوند (معادل سی و چند هزار تومن!)
بهش می گم اینجا هندونه کیلویی ده گنس است!
گرمک چی؟ گرمک هم هست؟
می گه هست، من هنوز نخریده ام. کیلویی 70 پنس!
آخی!
من اگه نتونم خورجینی از این اقلام بخرم، قطططططططططعاً دیوونه می شم!!!
کاش یک طوری می شد این شهریه از سرم بیفته، تمامشو به جان خودم قسم، خرج شکمم می کردم!
چکار دارم می کنم؟
نمی دونم!
دلم می خواد یک سال برم زندگی کنم! نمی خوام تنگی به خودم بدم و اذیت بشم. زندگی کنم!
تا ببینم.
هنوز که تخم نکرده ام.
دیروز ماشینمو قیمت کردم. قشنگ معلوم بود داره می زنه تو سرش! می گفت نو اگه باشه 34 میلیون، الان سی میلیون!
حالا نوش، بالای 36 میلیونه! مطمئنم!
بیخیال
می ریم زیارت اهل قبور.
و من نه بخاطر اهل قبور، که می رم که بابامو برده باشم، کمتر اذیت بشه تو این گرما. صبر نداره پیرمرد! می خواد پیاده و با مینی بوس و کورس به کورس بره به مادر زنش و داداشش فاتحه بده. و به مادرش، که حس می کنم به ناچار می ره! و پدر و برادر کوچیکش، که از همون راه دور، شاید، فاتحه می ده!
می دونید؟
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان!
خدا همه مون رو بیخیال بشه!
والله!
تو برگشت باید به مغازه های آلومینیومی سر بزنم و توری بخرم واسه در ناودونها. بعدش بستنی کیلویی بخرم و رولت واسه خونه. هوا گرم است، خودشون نمی تونند بخرند. آب می شه تا برسند.
فعلا