با وجودی که ساعت یک و خرده ای کارمون تمام شده بود اما، رستوران هنوز باز نکرده بود.

دیگه اینها از بس آشنا بودند رفتند و در زدند و یارو اومد باز کرد.

طبعا طول کشید تا آماده شد غذا و طی این مدت، 

(جناب م.، تو رو خدا ببخشید! اگه نگم، کلام شهید می شه اصلا! شما نخونید از این به بعد رو لطفا. )

طی مدتی که منتظر غذا بودیم، سر کیر من و یکی دیگه از همکارهای مرد مجردمون گفتگو کردند رفقا،

تا  سر مال و منال چندتا همکارها،

تا سر حقوقشون و زرنگ بازی هاشون و حسرت هاشون و خلاصه چه دردسر بدم بهتون، تا همه چیز، بخصوص اون اولی ها!

خجالت بکشید تو رو به خدا!

حرص و آز و طمع تو چشم همه مووووووج می زنه! چه خبره بابا؟

فلانی می خواد خونه بفروشه. همه مترصدند بدونند می خواد با پولش چه کنه!

همه حسابهای مهر اقتصادشون رو بستند، همه دنبالش اند بفهمند کی چقدر پول داره!

والله زشته به خدا. تو راه داشتم فکر می کردم چه آرامشی دارم! چشم نزنم خودمو، شکر خدا! خیلی شکر خدا! بخدا!

همه یا مریض دارند یا مریضی!

و خیلی هاش از این مریضی ها روحی است!:

چرا دوتا خونه ندارم چرا ماشینم کم است چرا حقوق فلانی اینقدر است، چرا و چرا چرا ...

جاتون تهی یک خوابی بریم، کون لقّ اهل دنیا! بخدا!

فلان ما هم اگه کجه، اگه راست، اگه خوابیده یا آشناست، اگه هر مرضی به جونمونه که زن نگرفتیم، به کسی چه؟ صلاحمون اینه! انتخابمون اینه! اصلا بذار راحت بگم، آقا ندادندمون! این خوبه؟ ندادن بهمون! ول کنید یقه فلان را !