یک نظریه دارم، خودم بهش میگم نظریه تعادلی.

خیلی همخوان هست با یکی دیگه از نظریه هام، که اسم اونو میذارم نظریه مرغباز.

تونظر تعادلی، نگاه میکنم که خدا، عین ارایشگر ماهری که موی طرف رو برده رو شونه و اونها که نوک نوک بالا زده رو به سه سوت از بیخ میچینه،نگاه ادمها میکنه و، اپنی که یکم بالا نشسته رو،از قوزک میزنه!

روشش فرق داره،اما نتیجه یکیه.

طرف وضعش خوبه، معتاد میشه

بچه زرنگ بوده، به بچه اش بیماری میده و اونقدر میچزونتش که تمام دار و ندارشو واسه دوا درمون بچهه میفروشه

مرفه است،یک اولاد احمق بهش میده که همه دار و ندارشو به باد میده

والخ...

خرابه های خونه های روستایی رو که میبینم،که صااااف داره میشه با محیط اطراف، مدام تو ذهنم میاد که خدا، چکار داره میکنه!

بهقول شاعر

... لاحرم هرکس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست!