ترس!
هوا که اینجوری می گیره،
دنیا رو سرم خراب می شه من
نفسم تنگی می کنه و مغزم به جوش میاد
احساس خفگی می کنم
و ترس، تا فیها خالدون روحم رخنه می کنه که چطور می خوام ولو یکسال برم یک کشوری که تمام وقتش بارون است و غروبش زود هنگام است و طلوعش دیر!
جایی که روزها و روزها و روزها ممکنه آفتاب رو نبینه آدم!
نمی دونم.
خیلی گشتم تو پیدا کردن دانشگاهی که شهرش آفتابی باشه. و پیدا کردم. هنوزم دیر نیست، پذیرش هام معتبرند، اما،
گرون اند! امکان تامین بودجه اونجاها رو ندارم!
به همین راحتی...
اگر چیزی منو از پا بندازه، این حسّ ناخوبی است که از محیط ممکنه بهم مستولی بشه
حسی که الان دو سه روز است تو اصفهان هم گرفته ام!
از آسمانی تیره!
تیره!
تیره!
چه باید بکنم؟!
بارون قشنگه، لطیفه، زیباست،
اما یکم!
واقعا، فقط یکم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ ساعت 18:29 توسط آرش
|