میرزاخانی
من نمی دونم حسن، چه دغدغه هایی داره امروز،
چکار می کنه،
چی می خوره و با کی
چه بحث هایی داره اما،
اونقدر که از شنیدن خبرهای مربوط به میرزاخانی متاثر شدم،
دلم می خواست این آدم یک جو غیرت داشت و یک روز عزای عمومی اعلام می کرد در مشایعت این زن فرهیخته ایرانی.
دلم می خواست ولو به طور سمبلیک شده،
پنج دقیقه تو تلویزیون حاضر می شد،
یک حرکتی رو بنا می ذاشت.
چه یک دقیقه سکوت باشه چه یک روز پوشیدن لباس نارنجی چه یک مراسم ختم در حسینیه ارشاد چه درخواست از خانواده او برای بازگرداندن جسدش به ایران...
فرقی نمی کرد اما، واقعا دلم می خواست این موجود زنده بود و یک حرکتی دال بر زنده بودنش، دالّ بر شعور داشتنش، ازش می دیدیم.
اینکه یک بی غیرت بیاد تو تلگرام بنویسه آیا شب اول قبر ریاضی و جمع و تفریق به فریادهای او خواهد رسید یا حجب و حیا و حجاب او،
این سایتی است که باید درش رو بست و گرداننده اش رو تا آخر عمر برای درمان به مجهز ترین اسایشگاه روانی آلمان فرستاد، به خرج بیت المال!
اینکه یک عده ای شب اول قبری همه چیزشونو جهت می دن و تازه در فهم اون شب اول قبر هم به غلط راه رو رفته اند، این دردی است که بی شک علما و معممین و خر سواران در ایجاد اون نقش داشته اند و در مزمن شدنش عمد!
میرزاخانی به هر تقدیر که باشه، چه بهشت بره چه جهنم، به خودش مربوط است اما، به شخصه عقیده دارم، اگه بهشت یک جای خالی داشته باشه و بیرون درش یکی من باشم و یکی مریم میرزاخانی، و اگر کفه ثوابهای من سه برابر سنگین تراز میرزاخانی باشه، به حرمت علم ایشون، اون یک جا، جای میرزاخانی است نه من.