فریم عینک
کار هر روز به کنار،
عصری رفتم بیرون، یکم تاب خوردم
واسه ساختمان رسید دریافت/پرداخت خریدم و بعدش یک عالمه راه رفتم توی بازار سرپوشیده.
کلا، جوّ اون بخش متفاوت از باقی جاهاست! آدمهاش انگار از یک قومی دیگه اند، از یک فرهنگی دیگه. از کاسب و تاجرش تا رهگذر و خریدار،...
اونجا به وفور می تونی آدمهایی با بعضی معلولیت ها رو ببینی
زنهای اونجا، تک و توک حتی به همون سر و صورتشون هم می رسند!
اگه کفش جلو باز پا کرده باشند، قطعا نه لاکی به ناخنشون زده اند نه حتی سوهان که سهل است، حتی ناخنگیر انگار دارند! انواع پس و پیش و شکستگی و چپ و چولو بودن و عه عه عه !
ولش کن
سر پل فیض، یک زنی رو دیدم که معلوم مغزی بود!
تاکسی سبز داشت، تو فلکه دنده عقب گرفته بود!
به جان خودم! دنده عقب تو میدون، فقط از کسی بر میاد که معلول است! خب یک دور بزن! یک دور! معلول!
یک فریم عینک خریدم. سرم نمی شد اما، باید یک عینک یدک می داشتم!
هنوز سفارش شیشه هاشو ندادم. گفتم ببینم رفقا شکلش رو تایید می کنند یا نه. اگه کردند شیشه اش می کنم.
چکار کنیم دیگه. بی کسی است!
بی کسی گاهی اینجور جاهایی هم، خودش رو نشون می ده!
و صد البته، تهی پای رفتن به از کفش تنگ!