نشسته بودم با هندونه ام حال می کردم که ییهو دیدم ای، ها!

قاسمی نامرد بجای اینکه 1800تومن کارت بکشه،

18000 تومن کشیده!

نامرد!

زنگش زدم، شماره رو قبضش توشبکه وجود نداشت!

به دّو، لباس پوشیدم که برم سراغش دیدم پسر همسایه هنوز رو پله ها نشسته است!

ازش می پرسم پشت در موندی؟ می گه آره!

شماره هیچکسی رو هم حفظ نیست. 

بهرحال زنگ زدم به داداشش و سر و سامونش که دادم، رفتم سمت قاسمی.

کلی قهقهه زد، بعد هم شونزده هزار تومن شمرد پس داد.

امروز یک قوطی پنیر هم خریدم که دقیقا تاریخ انقضای اون همین امروز است! بعد یک قالب پنیر بلغاری هم خریدم که الان دلم می خواد بلغاریه رو بخورم نه این ایرانیه رو! بهرحال، خرید دقّت می خواد که امروز به نظرم کم داشتم.

اخبار کودک آزاری این روزها زیاد تکرار می شه و اعصاب منو بهم می ریزه... واقعاً خوشحال می شم از دیدن بچه های کوچیک. با اون پوشکی که تپوندن لاپاشون گشاد گشاد راه می رن و می خوان تو همه چیزی فضولی کنند و با اون صدای زیر فقط جیغ می کشند...

پسره از کالسکه اش پیاده شده بود با همین وضعی که می گم می خواست خودش کالسکه رو هل بده! خخخخخخ نکبت! بگو آخه خر رو سوار راکب می کنند؟! توله سسسسسگ؟!

 

بریم بقیه هندونه رو بخوریم.