دوستی آدمها، حکایت به منزل رسیدن یک پاکت است،

یک پاکت سفید که هیچ حسی به هیچ چیزی و هیچ جایی نداره و بود و نبود یک نفر در طبقه فلان ساختمان فلان کوچه فلان خیابان فلان شهر فلان، به تخم چپشوم نیست!

سفید است و بکر است و منتظر که کی، چه نشونی به سینه اش می نویسه، تا بره همونجا.

وقتی کسی نوشت، دیگه حالا ریز به ریز اطلاعات رو که باعث می شه به شخص مورد نظر نزدیک بشه، اون پاکت می خواد. طالب است! و اگه کم بگی براش و بد بگی براش و عمدا سردر گمش کنی، هیچوقت به هدفش نمی رسه!

وقتی به کسی خواستی نزدیک بشی، به هر انگيزه و دليلی،

اون موقع،

 تو هم شروع می کنی سوال پرسیدن،

 این آدم کدوم شهر است،

 کدوم خیابون،

 کدوم کوچه،

 کدوم طبقه...

چی میخوره،

کیومی کنه،

با کی می پره،

چی فکر می کنه...

هرچی پیشتر می ری سوالات خصوصی و خصوصی و خصوصی تر می شه و واسه کسی که تو مود تو نیست، آزرده کننده تر! تا جایی که اول از خودش و بعد از شما می پرسه، چرا اینقدر سوال خصوصی می کنی؟!

جواب ساده است رفیق!

برخلاف ذهنیت تو اما!

من زمان و فرصت و امکانات اینو نداشتم و ندارم که مسیر تو رو زندگی کنم اما، دوست داشته ام که بکنم اینه که، سعی می کنم بهت نزدیک بشم،

 که ببینمت.

 نه وجود  خارجی و فیزیکت رو که برعکس، مسیرت  رو، تجربه هاتو، کنشها و واکنشهاتو توی دنیایی که فقط تو تجربه اش کرده ای.

 مسیری که اختصاص به زندگی تو داشته است.

 می خوام در عقل تو،

 در لذّتهای تو،

 در بدبختی های تو

 در حال حاضر تو شریک بشم.

می خوام ازدریچه چشم تو هم دنیا رو ببینم!

چطور فیلم می بینی، واسه چی می بینی؟ دقیقا، جز اینه که باهاش همزاد پنداری می کنی، خودتو در نقش بازیگر فیلم و در واقع، بازیگر فیلم رو نماینده خودت می دونی و از آنچه اون زندگی کرده لذت می بری؟

تو یک رفاقت، اگه نخوای طرف رو بکنی، یا بدوشی،

(بدوشی و بعد گوشیتو خاموش کنی یا بلاکش کنی و به تخمت هم نباشه بری ردّ زندگی ات! )

میخوای باهاش شریک بشی. تو لحظه هاش، کارهاش، تجربه هاش، توی داشتن بچه هاش، باباش، مامانش، خواهر برادرهاش! تو خوردن یک سوسک باهاش!!

می فهمی؟

می خوای شریکش بشی! شراکتی که آسیبی به تو نمی زنه، خرجی برات نداره، نفعی هم شاید برات نداشته باشه اما، شاید بهت  این دلگرمی روبده که خب، کسی دیگه هم اگه بود همینکار رو می کرد. یا چه خوب مسیر رو رفته ام که کسی دیگه از دیدنش، تحسینم می کنه. کسی سرزنشم نمی کنه. که اگه حتی اشتباه رفته ام حسب شناخت اون زمانم بوده کما اینکه فلان کس که الان می بینه همون کاری رو که من کردم می کنه...

نمی دونم. گاهی این نزدیک شدنه عذاب آوره. گاهی فضا و حریم خصوصی آدمها رو تنگ می کنه...من خودم از اینکه کسی بشینه رو به روم و چشاشو بالبالی کنه برام لجم می گیره...