کمرم درد می کنه

امروز داشتم سوار ماشین پیمانکار می شدم، مرتیکه ییهو پاشو از رو کلاج برداشت، ماشین پرید و خاموش شد

منم نصفم سوار، نصفم پیادم،

فشار اومد به کمرم

درد می کنه یکم.

یک راننده دارغوزی هم به خودمون داده بودند، پیرمرد، نمی فهمید طفلک!

تو برگشت هوفّی بردمون تو صف گاز! بیشعور!

تو مسیر هم سه بار بهش امر کردم کولرش رو روشن کنه. اولاغ فکر کرده کولر آبی خونه شونه! احمق!

کی می خواهیم آدم بشیم ما؟!

نمی دونم چی می شد که کولر چراغش روشن بود و سر و صداش به راه بود اما فقط هربار بهش می گفتم و یک دستی بهش می زد، بعد یکم خنک می شد! بعد کم کم گرم می شد هوا!

سر صبح هم که نزدیک بود بکشتمون. نه که فکر کنید همه اینها رو تا الان با خودم کشیده باشم ها! نچ! همون ظهر زنگ زدم به رئیسمون و گلایه کردم ازش.

آقا، کسی که بازنشسته شده، لابد توان کاری اش تحلیل رفته، وگرنه عین سران قوم همچنان ازشون کار کشیده می شد!

تا کی یک پیرمرد بازنشسته می خواد اینطوری با غم و غصه از بیکاری بچه هاش بیاد کار کنه!

خب برو بشین مقرری ات رو بگیر، بذار بچه ات بیاد کار کنه. والله غصه از دلت برداشته می شه، یکم! نمی شه؟!

تمااااااااااااام مسیر کنار راننده جماعت بشینی از اینکه حقش خورده شده و خرجش بالاست و بچه هاش بیکارند و بدبختی هاش می گه!