حس لحظه
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
اینو از گنجور برداشتم اما انگار یک حالی است. بد است!
یکی دو تا ادیب هم داشتیم که الحمدلله همه نازو و قهرو و لوس و سوسول، گرخیدند. اینم باید خودم پیدا کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 14:5 توسط آرش
|