فیلم
فیلم مارمورک رو آوردم، واسه امشب انشاالله.
کارگردانی کمال تبریزی، شایسته چند بار دیدن هست.
داوود زنگ زد، خداحافظی گرفت
داره می ره کانادا
با زن و بچه
قبلا هم اونجا بوده. نمی دونم چرا باز می ره. بهش می گم چیزی جا گذاشتی؟ می گه آره وسایلم موند!
نمی دونم. قطعا اگه اوضاعش اینجا خوب بود، نمی رفت. الانم که واسه بار دوم داره می ره مردد است که می مونه، یا برمی گرده. و بیشتر داره می گه بر می گرده.
کلا، کار عجبی است این رفتن. مال خودمو می گم. اگه بشه، تازه شروع دلواپسی هاست. و اگه نشه، بهانه ای واسه دپسردگی ! (افسردگی)
قبول کنید دیگه. وقتی بعد اینهمه کمالات راهت ندن جایی، تازه می خوای به خودت بیای که خب چرا؟ مگه چم بود!
راهت هم که بدن که تازه در عنفوان هزار سالگی می خوای به زبانی که نمی دونی در محیطی که حتی (ببخشید) متفاوت از تو توالت می رن، زندگی کنی، درس بخونی، امتحان بدی، همزمان دنبال کار نیمه وقت بگردی، همزمان ببینی کار دائمی چی ممکنه گیر بیاری...
ولی ، خوبه!
من این دلهره رو به صد سال رکود ترجیح می دم.
پریروز ها بیمه آتش سوزی خریدم واسه ساختمان. همین الان پیام اومده که اولین الحاقیه شامل تغییر مفاد بیمه نامه صادر شد! نکبت! غلط کردید! چرا باید یکطرفه یک قرارداد تغییر کنه؟ مگه من جایی اینو پذیرفته ام؟