صبح به صبح،

از جلوی اداره تعاونی مسکن مراتو که سرازیر می شم پایین،

گاهی ،

مثل امروز،

یادم می افته که سالها پیش،

یک کیف سنگین کولم بود،

با پولی که به هیچ وجه خیالمو راحت نمی کرد و نه می تونستم باهاش خوابگاهی واسه شبم تهیه کنم نه با بی خیالی رستوران برم،

تو گرمای تابستون،

تو این خیابون،

سرگردان بودم...

امروز،

به قیمت از دست رفتن سالها،

...

وضعم خوبه شکر خدا.

راضی ام.

 

 

 

اورسن ولز می گه،

نمی دانم چرا مردم حرف زدن با دهان پر را عیب می دانند اما حرف زدن با مغز خالی را نه!

 

 

امروز سایت که باز بشه، واسه نوبت ویزا اقدام می کنم.

یعنی سپرده ام که بکنند برام.

خیلی،

 تاکید می کنم،

خیلی دلم می خواد که تهران بتونم نوبت بگیرم و سرگردون دبی نشم.

دعا کنید اگه خیر است اینجورکی بشه.

به قول مرحوم هایده، کارمون به جایی رسیده که واسه مردن هم باید رفت تو صف! فکر کن تمام هزینه ها رو داری می دی، دعا هم باید بکنی!

به رئیسمون گفتم که جدی است رفتنم.

ناراحت شد!

طفلک.

می گه چرا؟

می گم سیزده سال است اینجام، هیچی نشدم، سیزده سال دیگه هم اتفاقی نمی افته تو زندگی ام...

بهش می گم وضع شرکت ما عین کسی است که از ترس اینکه فردا از گشنگی نمیره، اونقدر نمی خوره که همين امروز می میره!

سر تکون می ده...

در قدم اول رفت به فکر که فلان پروژه بندرعباس رو نگیره، چون رو من حساب کرده بود، دویست میلیون تومن،

و فلان پروژه تهران رو ناتمام ول کنه، چون 45 روز است نتونسته یک ماشین جور کنه که من برم تهران ماموریت!

می دونید، گدا سر چشمه رو گرفته اینجا. از دو سه سال پیش گفتند هر ماموریت تهران با اتوبوس! و خودشونم رفتند. ما هم رفتیم. تا رسید به مسخره بازی این که از هر تاکسی که می گیری فاکتور بیار و فاکتور غذا بیار و الخ.

گفتم دیگه نمی رم با این وضع

و نرفتم.

و درست 45 روز قبل که اعلام کردم ماشین بدید تا برم دنبال کارتون، تا امروز، پروژه خورد زمین!

یک کارفرما هست که کار که انجام بشه یک پروژه ای رو عملا به نتیجه رسونده است

یک شرکتی هست اینطرف که با اتمام کار، پولشو، یا اوراق بهادار می گیره

یک داورهایی تهران هست که به ازای هر جلسه پول می گیرند

یعنی سه تا گروه ذی نفع

تنها کسی که باید اتوبوس سوار بشه و غذاشو تو یکربع بخوره که جا نمونه و هر قلم از پول شخصی اش رو که خرج شرکت می کنه فاکتور بگیره عین گداها وگرنه پس نمی دن و تازه فاکتوری اش رو هم ماهها بعد می دن،

تنها ذی ضرر، من بودم! چون حق ماموریت هم آنچنان نمی دن. نمی دونم چقدر ولی شما بگیر 50 هزار تومن. می خوام چکار؟ مگه خرم واسه این عدد بیفتم 12 ساعت کف اتوبان؟

نرفتم

کلفت باید بود!

می گن حرمت امامزاده با متولی است. من اگه خودم واسه خودم کلاس نذارم، اینها نشون داده اند شعور درستی ندارند