امروز هیچی نگفتم براتون؟

چه حیف !

الان می گم

یک روز عادی کاری رو شروع کردم امروز

اول وقت، هنوز نرسیده، یکی رفقا اومد، با بسیاری گلایه، که فلان فلان شده من باید از بقیه بشنوم داری می ری؟

و من ، نه که قایم کرده باشم، موندم که این از کجا شنیده! 

بهش گفتم

بعد نقشه کش خانوم رو صدا زدم، تا این بیاد، به دو تا همکار اتاق مجاور هم گفتم.

نقشه کش خانوم که اومد، به ایشونم گفتم

و این شد که امروز، سوژه رفقا شده بودم که دستشون به کار نمی ره و به شرکت ثلمه(؟) وارد شده و هی بیان نگاه کنند و خیرخواهانه، نظراتشونو بهم بگن و ...

می دونید، من می دونم کارم احمقانه است اگه الان که دارم می رم، به برگشت فکر کنم!

من می دونم هر سفری می رفتم، ارزونتر از این پام در میومد و بیمه ام قطع می شه و پس اندازم می سوزه و از بقیه عقب می افتم و فلان همکارم که رفت، الان برگشته همین شرکت بهش کار نداده و الخ و دولخ امّا،

آدم یک جایی از زندگی می رسه که می بینه اگه یک کاری واسه خودش نکنه، از اون به بعد همیشه یک چیزی رو باید تو ذهن خودش ،از خودش پنهون کنه!

یک جایی، به خودش، به عمرش، به آرزوهاش بدهکار شده،

یک جایی، که هیچکس نمی دونه جز خودش، شکست خورده، کم آورده، ترسیده و از اون به بعد، تسلیم زندگی شده 

من اونجا بودم تو زندگی ام!

اونجا بودم که یا باید سر همه چیز قمار کنم، یا تا آخر، سر افکنده باشم که نکردم! که ریسک نکردم! که ترسیدم!

و نترسیدم!

خوشحالم!

با اینکه خیلی زورم میاره، ولی می کنم! بذار اگه ده بیست سال دیگه زنده بودم، به عقب که نگاه می کنم، نگم نکردم! بگم کردم، بخت یارم بود یا نبود!

زندگی من همینهاست. همین تجربه ها. مگه عاشقی نکردم؟ مهم نیست بردم یا باخت

مگه نخزیدم تو بازار؟ مهم نیست بردم یا باخت

مگه نخواستم زن بگیرم؟ مهم نیست که شد یا نه

من خواستم، و هر زمان با تمام توانی که داشتم، با همه عقلم، جلو همه ایستادم، یا از همه پنهان کردم، ولی کاری که درست بود رو کردم. الان پشیمون نیستم.

حالا هم دلم می خواد برم! برم به یک زبون نو، یک رشته نو، تو یک جای نو زندگی رو تجربه کنم!

قططططططعا نمی میرم!