ویزای دبی امروز اومد!

کمتر از 24 ساعت!

تنظیم کردم هتل و پرواز و قرار ویزا آسون نبود. بخصوص که باید هزینه ویزا نقدی داده می شد و من تو جهان سوم، هیچ امکانی واسه انجامش نداشتم!

شنبه می پرم.

امیدوارم تا آخر هفته بعد، ویزام دستم باشه و بدونم چکار می کنم.

خیلی امیدوارم.

یک شبه، بلیط فلای دبی از 640 هزار شد 840 تومن! بقیه پرواز ها هم!

هزینه صدور ویزا که پارسال زیر هشتصد هزار تومن ما دادیم، شد یک میلیون و ششصد!

می دونید

دیروز به دوستم گفتم سختی اینکه که باید برم از صفر شروع کنم

گفت طفلکی! فکر می کنی اینجا بمونی، به یک می رسی؟! اینجا تا ابد تو صفر مطلقی!

اینو می فهمم! لمس می کنم...

ییهو خیلی کار نکرده اومد رو دستم. رفتم به لیلا سر زدم. کتابدار شرکتمونه. خیلی وقت قبل، کتابهامو باهاش بده بستون کردم، چیز زیادی نمونده پیشم. سه تا گم شده که یکی اش رو حتما باید بدم! نشریه 90 سازمان مدیریت! 

پروژه مهران اینها رو، امروز منتقل کردم به فهیمه. در کمال سکوت و صبر، گرفت ازم، و من می دونم دور شدن یک دوست صمیمی، چقدر سخته برای آدمی که اونقدر تنهاست، اونقدر میون جمعیت تنهاست... شاید من برم اونم یک تکون بخوره. شاید...

یک پروژه دیگه رو در به در دنبال آدمند، کسی زیر بار نمی ره. به رئیسمون گفتم قبلاً هم بهتون گفته بودم، آدم نده، اقلا دو بار می ده! پارسال پیشنهاد دادم پروژه رو خارج شرکت بدن به من، سر خاروندن. الان تو همون مرحله مونده ماجرا! حاضرند بدن، کسی زیر بار نمی ره! آخرش هم آبروشونو می دن، هم پول می دن، هم اونی که باید نمی شه. اینها درس بشه واسم! 

(یادش بخیر یک دوست تهرانی ای بود جنوب می رفت و می اومد و کار می کرد. گویا یک مرتبه در منزل یکی دوستان، گیر می کنه و ناچار می شه که سکس کنه. می گفت دیدم مقاومت فایده نداره، پای ضرر کمو بوسیدم! همراه شدم! گویا تونسته بود بکارتشو به در ببره اما لاجرم از دست و دهن و باقی ماجرا مایه گذاشته. می دونید، گاهی آدم باید هزینه کنه، که جلوی ضرر رو بگیره! چطور موقع غرق شدن بار و بساط رو بیرون می ریزند؟ یادم رفت چی می گم)

چایی گذاشتم. کم کم برم دوش بگیرم، ریشمو شیو کنم، چایی بخورم و برم فلکه احمدآقایی! قرارمون که یادتون هست؟

(عکاسی یگانه کار دارم...)