خب،

اینجور که پیداست فردا همه باید برید سر کار و کسی بیدار نیست الان.

منم خسته شدم. میخوابم.

از جاهای دیدنی دبی، فقط بستکیه مونده است.

یک سر هم باید برم مافی مال، یک قورباغه ای دیدم، بخرم! با چوب درست کرده بودن و یک چوب گرد مداد مانندی رو وقتی رو پشتش میکشیدی، صدای قورباغه میداد! یک ساز بود فی الواقع و خب، اشتباهی نخریدم!

به چه دردم میخوره؟

هیچی!

ولی خب، میخوام داشته باشم!!!

ادمیزاد به مصلحت اندیشی هایی، از کنار خیلی چیزها رد میشه که بعد، اگه میتونست، برمیگشت سراغشون و برای خودش برشون میداشت،

اما اغلب نمیشه،

خب، حالا این قورباغه که میشه رو من تصاحب کنم، تا بعد!

 

شبتون شیک رفقا.

اصلا به وضعیت من غبطه نخورید لطفا. 

به بی دردی زده ام خودم رو

بد هم نیست. سالی یک سفر خارجه، یا داخل حتی...

یادم میمونه این.

 

شب بخیر