برگشت
فکر کنم خیلی کس خلم...
فکر کنم.
امروز رفتم شرکت. بی استثنا، همه خوشحال بودند. تو نگاه بعضی ها رذالت و شعف ناشی از شکست رو می شد به وضوح دید. و خیلی های دیگه فقط خوشحال بودند.
شکلات خریده بودم واسه رفقا. خوشمزه هم بود انصافا جاتون تهی. هرکی اومد تعارف زدیم و چندتایی رو کادوی بچه های همکارها هم گذاشتیم و بعدش حوالی ظهر کیسه به دست تو طبقه خودمون یک چرخی زدیم که ماجرا تمام بشه دیگه انشاالله. یکی خانومها، که از قضا قبولش دارم، میگفت خیلی خوشحالی اصلا انگار می خواسته ای که نشه!
راست می گه. من همه چیزم تو صورتم هویداست. واسه همین می گم انگار واقعا کس خلم!
یکی دیگه اومده بود می گفت یکی می خواست 206 بخره بهش گفتم همکارمون می خواد بره خارج می شه ازش بز خری کرد! حالا باید برم بگم دنبال ماشین بگرده!!!
یکی دیگه می گفت من می دونستم بهت نمی دم چون پارسال من یک دعوت نامه داشتم از یکی از رجال، بهم ویزا ندادند! و دروغ نمی گفت. از اون ژن برتری هاست. وقتی می گه داشتم،می شه باور کرد که داشته است.
خلاصه این از مسخره بازی ها اما، جدی ماجرا اونجا بود که پروژه هایی که سپرده بودم و رفته بودم، تکون نخورده بود! هیچ! اگه بگی یک نقطه، یک خط کسی روش کشیده بود، نبود! و جالبی و مسخرگی اش اینه که اینها پروژه هایی بودند و هستند با زمان بندی خیلی فشرده. معنی اش اینه که من الان با این روحیه باید بیشتر هم کار کنم!
خسته ام از کارم...