طفلک بابای من یک ماشین داشت، خودش که سوار نمی شد، بچه ها هم کاری نداشتند بهش.

دو سه هفته قبل فروخت، پولشو هم گذاشت تو بانک.

امشب،

داشتم چراغ دنده عقب ماشینمو عوض می کردم اومد رد بشه گفت قدر ماشینتو بدون...

می دونید چی شده،

از بعد اینکه ماشینشو فروخته،

ماشین گرون شده،

سود بانکی کم !

یعنی یک آدم چقدر می تونه روحیه خودشو حفظ کنه وقتی دست به طلا می زنه می شه مس؟!

بازم خدا رو شکر.

خدا رو شکر که چشم دلمون سیر است

یک همکار داریم، رئیس یک بخشی است، هر زمان با پرسنلش اینطرف اونطرف می ریم، تمام وقت حرف ثروت این آقاست. از هر چیزی اقلا سه تا خوبش رو داره! ماشین بگیر تا خونه و باغ و الخ.

ایشون، پریشب ها در مسیر سفر به سمت شمال، هماهنگ کرده بوده که بره تهران تو دفتر تهرانمون شب بمونه و دقیقا دلیل اینکه اونشب قضیه اسکان من واسه ماموریت به مشکل برخورد و اینقدر بیخ پیدا کرد، همینه که این آقا مرده یک شب یک هتل تو تهران گرفتن است!

چندشم می شه از اینهمه حقارت آدمها !

 

یک سال و اندی قبل که زن اون یکی سرطان گرفت، دقیقا یادم افتاد به همین حرکات! اونم زیاد سفر می رفت اما سفرهایی که به همین دست اسکانش رو جور می کرد. 

هرچی کم خرج کرده بود در سفر، خرج مداوای زنش کرد!

آخرم اونی که باید بشه نمی شه! نه اون سفر سفر می شه، نه این زن دیگه زن!

کلا، به جرگه جبریّون پیوسته ام!

اختیار، توهمی بیش نیست انگار!