مرگ
می گن جون کندن سخته
ماها نمی بینیم
ما، مردن رو، لمس نمی کنیم تا به سر خودمون بیاد
آنچه می بینیم سکونی است که از بزرگ شروع می شه و پیش می ره و در آخر با ساکت شدن قلب، به فرجام می رسه. شر و شوری اگه هست، دردی، جزعی، تکاپو و تلاش و تنگنایی اگه هست، ما نمی بینیم. اینه که مرگ رو تولد نمی دونیم! مرگ، مرگ است و باید مکرر و مستمر به گوشمون القا کنند که مرگ تولدی دوباره است در جهانی فلان تر، وگرنه از اثر هیپنوتیزمی این ورد بی معنی خلاص می شیم و می شیم آنچه نمی خواند باشیم.
تولد، اونی است که درد داره! طرف می شکافه از هم! بچه عر می زنه! خون و شاش و عرق همه به هم بر میاد! دردش مثال زدنی می شه. معروف می شه. این نشانه ها که باشه، می گن تولد بوده! ولادت مسعود!
حالا وضع ناخوش این روزهای من از این جهت امیدوار کننده است که ولادت است! اضطراب داره، فکر کردن داره، گمانه زنی و تلاش همراهشه. سکون، مرگ آدمهاست و هر روز صبح بیدار شدن و رفتن و عصر برگشتن و حتی دغدغه آنچه داری رو نداشتن، نمود مرگ است! نمود سکون و جمود و مرگ...