ساختمان ما
به قول شاعر،
من کجا مثنوی و شعر و غزل میخواهم
شاعری مال خودت ، بوس و بغل می خواهم
والللللللله!
عرض به حضور انورتون که،
یادم رفت!
روزهای بی حوصله ای رو سپری می کنم. نمی دونم تهش چی قراره بشه. انگیزه کجاست. کیه. چیه...
این کس شعرها که می گم هم، بیخود می گم! مطمئنم همه تون بهتر از خودم می دونید...
فردا شب جلسه ساختمان رو خواهیم داشت. شهرضا طی اس ام اسی از آمادگی خودش واسه قبول مسوولیت اداره ساختمان سخن گفته است! فکر کن! شب جالبی خواهد بود! اینکه فراخی همسایه ها بازم شهرضا رو میاره رو کار یا نمیاره!
هنوز مصمم نیستم که به هر قیمتی می خوام کار رو بذارم زمین یا نه.
هم خسته شده ام،
هم این دو سال و اندی کلی زحمت کشیدم که ساختمان یکم روال و قانون بگیره و خرابی های اون خدانیامرز درست بشه. اگه بدم دستش بازم برمی گردیم به آنچه بود.
نمی دونم.
امیدوارم با خودم کنار بیام و بذارم کنار...
حالا می فهمم چرا ترک صندلی ریاست اونقدر سخت است و صاحبان منصب حاضر می شن خون کنند اما سر صندلی ریاست بمونند!
من درک می کنم خلق و خوی آدمیزاد رو در این خصوص!
و امیدوارم، یعنی دارم با خودم فکر می کنم که اینکه دلم نمی خواد کلید اداره ساختمان رو بدم دست شهرضا، آیا از جاه طلبی من است یا از دلخوری ام از نحوه کار کردن این بابا.
فکر کنم از دومی است و معاذالله اگه اولی باشه!
خیلی زشت!
خیلی زشت اگر حب جاه باشه عامل اکراه من از واگذاری کلید کار...
این تجربه کوچیک، خیلی برام آموزنده بود خدایی. خیلی زیاد...