چی می خواستم بگم؟

این همکارمون از صبح که همچنان زنگ و پس زنگ، الانم تو تلگرام گزارش کار می ده.

بابا ول کن. کی حال کار کردن داره خدایی؟!

پریروز، تو فروشگاه بودم، حس کردم یکی پشت سرم داره راه میره. برگشتم، یک دختره بود با یک جعبه بزرگ شیرینی خشک که تقریبا به نصفه رسیده بود. برگشتن من مصادف شد با تقریبا فیس تو فیس شدنمون. خب پیدا بود که دنبال من نکرده که بهم شیرینی بده و  حالا در مونده بود که چطور این جعبه رو از جلوی روی من ببره کنار! خیلی فاجعه بود! یادم افتاده بود به شکوفه! همکارمون که الانه از قضا خارجه است و دکتر است و الخ. ایشون زمانی که اومد شرکت، می رفت می ایستاد تو راهرو پشت در اتاق مدیر، سرپا، منتظر می شد تاااااااااااااااااااااااا یک زمانی بال مانتوشو طرف ببینه صداش کنه ! یعنی من می دیدمش یاد مدرسه و خانوم مدیر می افتادم اینقدر که این بچه به لحاظ اجتماعی پس مونده بود طفلک، یا مثبت بگیم، ماخوذ به حیا بود و اینها.

حالا این دختره هم، اینقدر به عقلش نرسید که حالا که تو شرایط ناخواسته ای قرار گرفته یک بفرما بزنه و با یک شیرینی که قطعا بر نمی داشتم، خودشو از موقعیت خلاص کنه.

از سر راهش کنار که رفتم رفت سر یکی از غرفه ها و توضیح داد که شیرینی قبول شدن دانشگاهشه. بعد هم رفت تو غرفه ترشی ها که گویا مال خودش بود، نمی دونم با اونهمه شیرینی چه کرد با خودش!