قسم به جان تو خوردن، طریق مردی نیست

به خاک پای تو! وانهم عظیم سوگندی است!

 

رفتم نظام مهندسی. طبق معمول سکونت من محرز نیست، میخوان بیرونم کنند.

الان شرکتم. کار خاصی به نظرم نمیرسه که بکنم. 

کار داریم، من دیگه نمیخوام بجز وظیفه ام کار کنم. وگرنه چیزی که بسیار است، کار!

حوصله رفقا رو هم ندارم. بخصوص احمد که این روزها خیلی رو اعصابمه. دیروز بهشون میگفتم که رفتم اداره مالیات و فلان شده، میگه مگه چقدر کارکرد داشتی؟ گفتم هجده میلیون.

چشاش گرررد شد، کبود شد، همچین تکرار میکنه هیجده؟!!؟ که آدم حس میکنه دوستش رو از بین صدقه خوارهای پشت امامزاده انتخاب کرده هرچند، ما صرفا همکاریم و هیچوقت دوست، به اون معنی نه بودیم و نه شدیم یا میشیم.

از آدمهایی که به هرتقدیر دچار فقر و فلاکت و بدبختی اند، دچار تنگنا و گرفتاری اند، تا میتونید دوری کنید! اینها، سرایت میکنه به شما هم! باور کنید شما نمیتونید ذره ای موجب بهبود وضع کسی بشیداما، فقر و تنگنای اونها به شما هم ساری میشه. توصیه ام اخلاقی شاید نباشه، اما ، درسته. شک نکنید بهش.