عصر، می خواستم با کارواش، در پارکینگی که ازش استفاده می کنم رو بشورم،

شیلنگ در دسترس نبود و ماند به فردا روزی.

باغچه رو آب دادم و دیشب کلی سفارش کردم به حسین سیاه که کارگر بذاره یکم جمع کنه باغچه رو و شکل و شمایل کوزه گلهای دور درخت و الخ رو درست کنه و اینها...

خونه رو یکم،

فقط یکم، مرتب کردم. خیییییییلی خاک میاد! اصلا یکی لازمه که مدام دستمال دستش باشه بکشه به در و دیوار! 

خیلی سعی می کنم چیزهای به درد نخور رو بریزم دور اما،

راستش نمی تونم!

هر آشغالی رو فقط از جایی به جایی منتقل می کنم اما ازش دل نمی کنم! و این خیلی،

خیلی خیلی بد است!

یکی از نمودهایی که زن داشتن تو زندگی آدم پیدا می کنه همینه که اون مال تو رو، ولو عزیز و شریف، دور می ریزه و تو مال اونو، اگه تخم کنی! اینه که خونه تزکیه می شه همچین!

اما تنها که باشی فقط جمع می کنی! آشغال جمع کن می شی! و خب، باید رو این صفت خودم کار کنم درست بشه بلکه. 

شجریان داره می خونه و بی بی سی پخش می کنه! اینم بدبختی ماست که تولید داخلی مونو، چه زعفرون باشه چه موسیقی چه انار، باید بدیم بقیه بسته بندی و عرضه کنند و این وسط فقط پول به چیب بقیه کنیم و خودی ها رو بچزونیم.

خاک تو سرمون!

شب جمعه است. سی و اندی سال پیش، یک بنده خدایی از دوستان در همچین زمانی، جوجه نیم روز حساب می شده است! مبارک باشه قدومشون! 

والله!

ما که تولد دعوت نیستیم اما، یک موقعی، طی یک اتفاق نادری، رفتیم تولد نگار.

نگار، تو اصفهان دانشجو بود اما خب یک زیدی اختیار کرده بود و در جشن ولادت مسعودش، مامان و بابای زیدش و خود زید مزبور و تنی چند از دوستانشون، مجرد یا زوج، حضور به هم رسونده بودند.

ما هم در جرگه دوستان بودیم.

دیر رفتیم و وقتی رسیدیم تقریبا همه تلو تلو می خوردند. البته و انصافا طرف بهم گفت سهمتو نگه داشته ام برو طبقه پایین که تااااااازه فهمید بابا ما عرضه این کار رو هم نداریم!

یادم نیست شامشون چی بود. کالباس، الویه، نمی دونم. فقط یادمه شب خوبی بود و تجربه ای که من هیچوقت نداشتم! خوش گذشت. یادش بخیر.

یادمه نگار یک جفت کفش پاشنه دار پوشیده بود که آخر شب کنده بودشون و زخم و زغال ولو شده بود!

و یادمه یکی از دوستاش، یک دختره، همون مجلس قرارداد تجاری با یک پسره ای داشت می بست. فروشنده بود خانوم و خیلی مسلط و قوی راجع به درصد سهمشون بحث می کرد و حرف می زد و من، کارمندی دون پایه، فکر می کردم هیچوقت اونقدر خایه به خودم سراغ نداشته ام که برم تو بازار!

خدایی، کاش که نرفته بودم هم. پس انداز اقلا سه سال کار کردنم تو بازار از بین رفت! ستم بزرگی بود که فراموشش برام سخته، زحمت کشیده بودم برای اون پول...