چه روز تعطیل خوبی! فکر کنم یک ماه یا بیشتر می شه که جمعه خونه خودم نبودم. الان که رفتم تو تراس می بینم آفتاب پهن شده روی فریزر بدبخت! پرده اش رو آویزون کردم براش. پاره هم شده. باید یک چیز دیگه پیدا کنم واسه جلوش.

یک پرده هم باید واسه خونه بخرم امسال. پرده های آماده که توی دبی بود کوتاه بود واسه اینجا. الان سالهاست که یک آستری داره فقط. فکر کنم برم بازار، پارچه بخرم خودم درست کنم. آماده اش خیلی گرون در میاد. شش هفت سال پیش بود که قیمت گرفتم حدود هفتصد هزار تومن می شد فقط پرده هال! مشکل در سلیقه است فقط. نمی دونم چی بخرم که قشنگ باشه و ساده باشه و اینها. ولی بهرحال باید برم تو نخش...

روزهای آروم این شکلی رو دوست دارم. تنهایی ام رو هم. مرغ گذاشتم که یخش باز بشه بعدا. بی شک من امروز استرسی که به جون تمام کلاس اولی ها و بچه مدرسه ای ها و دانشجوهاست رو ندارم و این عالیه. ناامیدی و یاس و سرخوردگی که بر تمام مردودین و جاماندگان از کاروان بی بار علم مستولی است رو هم ندارم ،و این جای شکر داره. تا عصر چند بار می خوابم و پا می شم و آشپزی می کنم و فیلم می بینم و واسه شما افاضه می کنم و الخ!

انشاالله!