تا هشت و نیم و نه خواب بودم امروز

عصر نظافتکار داریم. از حوالی ساعت سه .

رفتم رو تلگرام یکی رفقا، دیدم عکس و شمع و الخ گذاشته . نمی دونم پدرش فوت کرده یا پدر زنش. زنگش زدم تماس برقرار نشد. نمی دونم کجاست. با اینکه اصلا اهل این مراسم نیستم اما فکر کنم باید برم مراسم. ولی خب وقتی نشد، چکارش کنم؟ کاش مراسم ترحیم ما عین برادران سنی بود. واقعا مراسم ماها کمرشکن است. 

 

دارم فکر می کنم رنگ یکی دو تا دیوارهای خونه رو عوض کنم. نمی دونم البته چه رنگی بزنم که پشیمون نشم. الان آستر سفید داره همه جا. یک رنگ استخونی بخرم؟ سرم نمی شه چرا؟! کسی تو کار طراحی داخلی نیست بتونه ایده بده بهم؟

خدایی بیکار نشستن تو خونه وقتی می دونی بقیه سر کارند، از بدترین حس های روزگار است. خدا برای هیچکسی نخواد.

مگه چقدر کار تو خونه داره آدم؟ من یک عالمه ظرف شستم و الان دارم فکر می کنم بلند بشم با کارواش، کف هال رو بشورم!!!

فکر کنم خیلی خیس بشه همه جا! کفشور نداره. نمی کنم!

جوجه آماده کردم واسه شب. مرغ خرد کردم و پیاز رنده کردم و نمک و ماسالا چیکن و زعفرون هم زدم و گذاشتم که مزه ها رو بگیره به خودش. خیلی وقت است جوجه کباب نپختم واسه خودم ولی خدایی، تنهایی، آشپزی کردن مسخره است! آدم باید غذا رو واسه کسی بپزه!

دیشب تمام وقت خواب آشفته می دیدم. خواب یک بنده خدایی که قرار بود زمانی ازدواج کنیم و بعد نشد. تمام وقت طلبکاری و یادآوری خاطرات ناخوش از نامردی و کم گذاشتن طرفین ماجرا بود. خیلی ناراحت شدم تو خوابم. حیف نمی تونم اینجا بگم از بطن و متن دلخوری ها. زرتی بر می دارید یکی که تو ذهنتونه رو تداعی می کنید و پازل می چینید و حل می کنید و من خوشم نمیاد. الان که یکی در میون میام می گم تنهام، همه فکر می کنند شونصد تا ... تو خونه من است، تو پوزیشنهای مختلفی هم سکس دارم! معیوب است تجسمات شما.

بهبود پیدا کنید انشالله!