با کارواش، کف و دیوارهای آشپزخونه رو شستم!

یا حال داد!

خاک هشت سال از گلوش در اومد! تمیز شد!

البته دو بار هم کارواش رو گرفتم رو انگشت شست پام و خب، داره می سوزه!

اصصصصصصصصلا شوخی نداره نامرد! رو بهش بدی قطع می کنه!

ناهار برنج قهوه ای خوردم با خورشت سبزی. واسه شام هم تدارک جوجه دیدم که الانه با مطلع شدن از نزول اجلال جناب خواهر، رفتم حجمش رو بیشتر فرمودم. 

قراره نظافتکار بیاد. سه تا سه و نیم پیداش می شه و خب، این یعنی امروز خواب، حرام!