گیج و گنگ!
دلم می خواد اینطوری شروع کنم!
و اینطوری ادامه بدم!
که عشق،
در گذر زمان غبار آلود می شه و کمرنگ می شه و محو می شه و تمام!
بحث امروز دخترها بود که عاشق که می شن ول نمی کنند
و نظر غالب این بود که در عاشق شدن هم حتی، عاقلی می کنند!
کسی سراغ نداشت دختری عاشق کسی کمتر از خودش شده باشه!
همیشه به لحاظ پول، شغل، خانواده، تیپ،
به همه لحاظ، به هدف بلند تری نظر داشته اند و عین جارختی رو دیوار خونه که عموماً بالاست که لباس به زمین نسابه، اینها هم جنس مزبور رو به قلابی می اندازند به مراتب بالاتر از قد و بالای محترمشون!
مثالهای موید زیاد بود و مثالهای نقض ناچیز.
بحث این بود که موقعی که جدایی پیش میاد، اوایل دخترها خیلی ناراحت اند و پسرها دلشاد
زمان که می گذره، برعکس می شه ماجرا! پسر مغموم است و دختر شاد!
من گفتم ناشی از چیزی است که من اسمشو می ذارم شعور
یکی گفت عقلانیت
یکی گفت انسان
مهم نیست عبارت آن. مهم اینه که
اصلا مهم نیست! مهم کجاست. مهم منم که درگیر این بحث هام!
خسته ام انگار.
خسته هم نه زیاد
نمی دونم
قاطی بگو انگار!
رنگی که دیروز با اینهمه مشقت خریدم کیلویی بیست هزار تومن، شباهت عجیبی به رنگ گه داره! می دونید؟
یک قهوه ای خاص! روشن!
نمی دونم چرا اینو خریدم. بمالش کجا؟
زرد، قهوه ای، سفید، نمی دونم.
می خوام برم یک چند تا رنگ قرمز و زرد بخرم، شره کنم تو سطل سفید، بی اینکه قاطی اش کنم بزنم به دیوار! می خوام راه راه و رگ رگ همه رنگها با قدرت تمام بشینه رو دیوار! یعنی چی می شه به نظرشما؟ عین در مغازه های نقاشی ماشین! رنگ رنگ رنگ رنگ!
خدایی، من چی می خوام؟!
به نظرتون می شه سر لوله مکش کارواش رو بذارم تو قوطی رنگ، با فششششششششششار بپاشم به دیوار؟!
چی می شه؟ خراب می شه کارواش؟!
فکر کنم! این کار رو نمی کنم! اطمینان می دم به شما.
باید برم بیرون. باید راه برم یکم. تو مردم. تو خیابون. باید خرید کنم. نمی دونم چی. و چرا!
تمایلمو به خرید میوه از دست داده ام! نمی دونم چرا!
راستی امروز آش رشته خوردم باز! با یک عالمه کشک و نمک! تازه حال اومد آش! انگار بگو مزه آش ،به کشک است و نمک! باقی همه آب!
چی می خوام؟
خودمم نمی دونم!