دیشب، علی آقا آخرین تازه داماد توی ساختمان، حوالی ساعت یک و نیم شب،

(ببخشید، پاکیزه ها نخونند، لطفا)

آره،

دیشب،

علی آقا

آخرین تازه داماد توی ساختمان،

حوالی ساعت یک و نیم شب،

حققققققققشو از زندگی می گیره!

چه گرفتنی!

همسایه دیوار به دیوارش همون ساعت بیدار شده و به من پیام داده که این انگار خیلی نمی فهمه و اینطوری باشه باید عذرش رو بخواهیم و الخ

صبح براش اس ام اس زدم که این شماره خودش، این صاحب خونه اش، باهاشون حضوری صحبت کن.

زنگم زد.

می گه بابا، زشته! من برم بگم خانوم، آقا، شمامی خواهید کاری با هم بکنید یکم یواش؟

گفتم خب، من برم بگم؟ باشه من اگه دیدمشون می گم!

خلاصه یکم به درازا کشید بحث و مقرر شد این آقا یک پولی هم به ساختمان بده، بابت اکازیون بودن خونه اش!

والله!

صبح،

دم در پارکینگ،خانوم رو دیدم

سلام و علیک و تازه از سرویس می یام (سرویس بچه مدرسه هاست گویا) و شماهم سرویس اید(!) و کی مرده و کی مرده و چرا مرده و دلم سوخت و الخ آخرش،

همچین صاف و راست، بهش گفتم خانوم، شما دیشب برنامه داشتید؟

انگار که بگی وصف العیش نصف العیش باشه، نیشش تا بنا گوشش باز شد که واااااااااااااااااای شمااز کجا فهمیدید خاک به سسسسسسرم!

گفتم صدات تا خونه من رسید...

و این هنوز می خنده!

گفت هرچی به علی آقا می گم یواش، اینم حریییییییص، ول نمی کنه! حالا چشم مراعات می کنیم!

...

همچین جایی ما زندگی می کنیم خلاصه!

بفرمایید شمام!

اینکه خیلی عادی و عین یک مساله روزمره، و بلکه شب مرّه طرف واکنش داد خیلی خوب بود. حالا اگه شب شوهرش نیاد منو بکنه البت!