یک پارچه خیلی قشنگ پیدا کردم، واسه پرده هال

اسپرت بود. 

کلی گشتم،

وقتی به یارو گفتم از این بده،

رفت نگاه کرد اومد گفت از این ندارم!

مردک!!

رنگهای دیگه ای داشت که به چشمم خوش نمیومد.

تا اومدم به خودم بجنبم، اذان مغرب شد و ییهو دیدم که ای وای، همه دارند می بندند در و دکّون رو!

از یکی پرسیدم کجا پارچه پرده ای می فروشند؟ گفت دیگه الان که همه بستند! اینجا بازار است! بازار!

و تاکیدش این بود که طبق قانون بازار، سر اذان مغرب همه می بندند.

 

آخی، دانشجوی ترم نه پزشکی تو خوابگاه شهرکرد بر اثر گازگرفتگی فوت کرد!

اینهمه زور بزن، بعد یا بخاطر یک گوسفند که زیر کرده ای، یا بخاطر گاز گرفتگی مسسسسسسخره، زرتی بیفتی بمیری،...

عی.

بگذریم

من تو بازار تهران بوده ام. سر اون ماجرای سرمایه گذاری که براتون گاهی تکه پاره گفته ام.

یک عااااااالمه وقت بدو بدو بدو بدو که حتی وقت نکنی یک لقمه ناهار بخوری، بعد به سر ساعت اذان که می رسی ییهو همه چیز کن فیکون می شه. تا قبلش اجازه تردد نیسانها به بازار نبود و گاریچیها حکومت می کردند، ییهو انگار قوم مغول حمله کرده باشند، گاریچیها سوسک می شن و نیسانها از کوچه های تنگ و باریک بازار می تپند داخل و ترافیک می شه تو کوچه ها...

هعی! خدا ریشه ظلم رو بکنه و به آدمه وجدان و انصاف بده...