چه زندگی مسخره و بی خودی شده!

صبح می رم داره

هیچ کار مفیدی نیست. 

یک مشت دور خودم می گردم

ظهر میام خونه!

دور خودم می گردم

می خوابم

فردا از نو!

تازه بیدار شدم. حوصله ددر رفتنم نیست. شام چه کنم؟

ناهار سر راه برگشت از مراسم ختم همسایه، قرمه سبزی خریدم. مسخره بود!

چه باید کرد؟

کیو باید دید؟

دانشگاه تمام شهریه ام رو مسترد کرده است. 

قرار بود 750 پوند رو واسه هزینه های "بهرحال!" نگه داره! اما نداشت!

می گم اینجا دیگه کجا بود که می خواستم برم! پیداست خیلی بی نظم و خر تو خر اند! بهرحال با این قیمت فزاینده ارز، می شه گفت چندین میلیون جسته ام!

750*5350=4012500

چهار میلیون تومن! خدایی ستم بود اگه بر می داشت!

شده هرجا می رید، یادتون بیاد ای وای من، با فلانی اینجا خاطره دارم؟

حالا این فلانی اگه مونده باشه یک حسی دارید اگه مرده باشه یک حسی اگه مریض باشه یک حسی اگه ...

به همین ترتیب...

حالا منم!

تابلوهای تبلیغاتی شهرداری که میاد جلو چشمم،

وقتی می خونم روش نوشته " اینجا جای تبلیغ شماست" ،

حالم بد می شه منم!

کسی نمی فهمه چرا جز خودم...

قسم می خورم!

...

حالم بد است

می خوام کتاب "عبارتهای جبری" از عبدالحسین مصحفی رو مجدد بخونم! نشر فاطمی است. سالهای دور اینو خریدم...

دبیرستان بودم. 

اولش تاریخ زده ام، 70/10/9

فکر کنم کتابفروشی پیراسته بوده است. بروجن!!!

امضای اون روزگارمم، فرق می کرده است...