دوشنبه
می گه که،
دارم سر آنکه با تو در بازم جان
گر هست سر منت، سری در جنبان!
خخخخخخخخ! یااااااااادم افتاد.
بفرمایید چایی با پولکی لیمویی!
من نه که گاهی تو اداره چای شیرین می خورم، الان پولکی با خودم آوردم که فشششششششار نیاد به سیستم شرکت! از بس که اینها گدا اند!
دارم هماهنگ می کنم یکی دو روز بیام تهران بازم. همون پروژه کذایی. کسی زیربارش نرفت و از مقوله منّت و ابراز حسن نیت تصمیم گرفتم تمامش کنم خودم هرچند، در شعور سیستم شرکت خودم، شک ندارم! کاملا بی شعور
خخخخخ! گردنم از دیروز درد می کنه. انگار بگی شروع یک سرماخوردگی از این مدل امروزی ها. فنجون چایی رو که تمام کردم، فنجون داغشو هی گذاشتم رو گردنم! حال میاد! به دکتر می گم باید یک جفت دست گرم باشه جای این فنجونه هااااا! ولی هرکی به ما رسید دستاش یخخخخخخخخ! بخصوص اگه سفید بود،انگار اصلا روووووح تو بدنش نبود!
دکتر می گه ولی حرارت خانومها نیم درجه ای ازماها بیشتره. بخاطر سوخت و ساز بالاترشون
می گم آره. اصلا صرفه ندارند اینها! هم سوختشون بالاتره، هم روغن ریزی می کنند، صداشون که دیگه نگو، جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ! اصلا صرفه ندارند! مگه خارجی هاشون! خدا قسمت کنه یک شیرشکلاتی اش! اللهم گیو می !
خخخخخخخخ!
می گه،تو باید بگی اللهم گیر می !
اینم حرف حساب!
اون مشکلم با economist رو حل کردم!
خخخخخخخخخ!
یک لحظه که باز می شه تا بیاد بفهمه من قدیمی ام یا جدید، یک اسکرین شات می گیرم ازش!
همون یک پاراگراف کفایت می کنه برام!
خدایی هم من قصدم اخبار خوندن و الخ نیست که. می خوام روزی یک پاراگراف روزنامه ای با نثر مطمئن بخونم، زباااااااانم دراز بشه!
و نگید به چه دردت می خوره! همیشه، به یک دردی می خوره!