یک بعدازظهر
از اداره، رفتم سمت یک کفش فروشی چرمساز. بسته بود. هرچی فکر کردم که یک ناهاری بخورم و معطل بشم تا باز کنه، حوصله ام نشد. اومدم سمت خونه.
سر راه رفتم خرید. واکس کفش خریدم و ماکارونی و کره و قند و چایی واسه نظافتکار و چی توز موتوری و پنیر و کاکوتی می خواستم که نداشت.
خوشبو کننده هم می خواستم واسه ماشین لباسشویی. گفت نرم کننده ببر. هرچی بو کشیدمشو، هیچکدوم بوی خوشی نمی داد. ولش کردم.
در ادامه پروژه خرید فرگاز ،متقاعد شدم که سولاردام بخرم. مدل کنوود رو می داد 1600000 ولی قیافه رو نپسندیدم. بعدشم اگه ابتکار از ال جی بوده، پس از همون باید بخرم! حق مولف!خخخخخخ
فردا باید بچرخم بازم. حدود دو میلیون تومن است و من فرق مدل با مدلش رو باز، نمی فهمم!
کسی اگه نظری داره بفرماد.
اومدم خونه. سطلهای زباله رو که شب قبل روشون خطاطی کرده بودم گذاشتم بیرون. ناهار خوردم. رفتم یکم خطاطی کردم، بازرسهای نظام مهندسی بالاخره منو رویت کردند و گمان کنم مساله سکونتم عجالتا حل شده باشه.
اومدم ماکارونی بار گذاشتم. یک بیشعور با ماشین همچین کوبیده به درحیاط که پشت بند کج شده است. و همه لاااااااااااااال، بعد از چند روز بهم گفته اند. رفتم با یکی همسایه ها یکم آهنگری کردیم. خدا رحم کرد که اینجا بود! وگرنه عمرا من می تونستم این ضربه ها رو به در بزنم.
خلاصه
الانم باید یک شامی بخورم و ، یکم با شماها شاید بحث کنم و، بعدش لالا! اینبار دیگه بی بحث با شما!