ما هر بار فکر کردیم،

ریدیم!

بعد از خیلی وقت یک بابایی رو پیدا کردیم که بیاد خونه رو تمیز کنه.

همون که نوشتم براتون، قرار است یک خانومی رو بیاره کمک خودش.

این بنده خدا یک دوچرخه ای داره و یکم لنگ هم هست و بهرحال سنی ازش گذشته و آدم دلش یکم می سوزه.

واسه همینم معمولا نه تو ساعتش سختگیری می کنم نه تو مزدش. انعامش هم می دم

این، تمامش از حسابگری ما! فکر کردیم مستحق است و گناه است و الخ

دیروز، حوالی عصر تو شمس آبادی دنبال دکتر فلانکی می گشتم که واسه مامانم نوبت بگیرم،

ییهو دیدم یک آقای خیلی شیک و تمیزی با سبیل ناز و زلف شونه کرده و پیرهن سفید اتو کشیده یقه بلگوشی، همچین خیلی تیپ داش مشدی هایی که می رن سر قرار، به چشمم آشناست!

دقت کردم، دیدم به! خود آقاست!

سلامی و علیکی و چون می دونستم خانومش مریض است پرسیدم بد نباشه تو خیابون دکترهایی، مریض داری؟

گفت نه، قرار دارم با یک کسی اینجا!

با خودم گفتم ایول! تندی خداحافظی کردم ازش که ییهو حضور من مانع قرارش نشه و،

ادامه دادم.

به جون خودم اگه دیگه دست ودلم بره که به این آدم انعام بدم! ای وضعش از منم بهتره!

والله!

خدا کنه اینطور باشه.

اونروز براش آب و چای و آب میوه گذاشتم تو طبقه پنج،گفتم کم تردد باشه بچه ها شیطونی نکنن توش.

یک بارکه سر می زدم دیدم از تو خورجین چرخش یک قوطی آب میوه از این سنیچ بزرگها در آورده و رفته بالا!

توش آب بود منتهی،

عقل این بشر اینقدر رسیده که تو این قوطی بریزه و نه تو بطری های یکبار مصرف آب معدنی،

و تازه هرکی ندونه هم فکر کنه آقا آب میوه می خوره به جا آب،

خب خیلی حرف است به نظرم!

نیست؟!