حومه
دیشب تککککککک به تککک نشستم و هرچی دل و روده براشون مونده بود، که کم هم نبود، ازشون جدا کردم و پیاز و سرکه و زغفرون و نمک زدم و گذاشتم حال بیاد
حوصله ام نمی شه، یعنی سیرم، ولی کم کم باید به فکر شام باشم.
اول برم از قاسمی یک چند تا سیب بخرم واسه تو راه خوبه. این تهران که نمی شه چیز خرید لامصب! خودشون بلندند ها، ولی این جاها که ما میریم میوه اقلا دو برابر معمول است قیمتش! بعدم شب و نصفه شب من چه می دونم حالا میوه فروشی کجاست. ماشالله شهر که نیست، بیابون است! دبی آدم می دونست هر جا آرم کارفور رو ببینه، از لوازم باغبانی تا شام شب می تونه خرید کنه. تا نصف شب هم باز است. اینجا یا بیخ به بیخ هم آژانس املاک است، یا سوپری! خدا نکنه تو یک محل که یکی از اینها هست، آدم به یکی دیگه اش نیاز پیدا کنه! دیوانه می شه!
خلاصه
سیب که بخرم و شام که بپزم و کیفمو که ببندم، باید تصمیم بگیرم که فردا با ماشین خودم برم شرکت، یا با اسنپ! اینم از مضرّات زندگی کردن تو حومه شهر! واقعا اذیت است آدم.